بگو آب، تا باران شوم و ببارم بر دل نا آرامت ... بگو آتش، تا سردی زمستان را بر تو حرام کنم، با گرمی دستانم...

بگو نفس، تا بدمم در میان لب های رنگ باخته ات!..بگو نگاه، تا چشم های بی کلک ات را قاب بگیرم با نگاهم...

حالا بگو نرو، بگو بمان، صدایم کن...بلند...به اسم، تا من از ته دل برایت بخندم!...

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/۸/۱ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ  توسط امیر |  نظرات ()

برگشتنت

همانقدر محال است

که خیال میکردم رفتنت.

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/٦/۱٠ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ  توسط امیر |  نظرات ()

سلام به همگی

این وبلاگ دیگه اپ نمیشه

بستیم و رفتیمقلبقلب

خدا حافظ

+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/٥/٢۱ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ  توسط امیر |  نظرات ()

                                                        

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانی‌اش را پیدا کند.

روزی در یک مراسم همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.

کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پر از رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!

"می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند."

+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱/۱٧ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ  توسط امیر |  نظرات ()
 

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند. شادی، غم، غرور، عشق و ... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیره آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایقهایشان را اماده و جزیره را ترک کردن.
وقتی جزیره به زیره آب رفت، عشق از ثروت که قایقی با شکوه داشت کمک خواست و گفت: «آیا میتونم با تو همسفر شوم؟» ثروت گفت: نه من مقدار زیادی طلا و نقره دارم و جایی برای تو ندارم. عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکانی امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: «اجازه بده که با تو بیایم».
غم با صدای حزن الود گفت: آه من خیلی ناراحتم، و احتیاج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادی رفت و او را صدا زد، اما او انقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید. آب هر لحظه بالاتر میامد و عشق دیگر ناامید شد، که ناگهان صدایی سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع سوار قایق شد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر پیرمرد به گردن او حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت آن پیرمرد کی بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد: «زمان».
عشق با تعجب پرسید چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:
«زیرا تنها زمان، قادر به درک عظمت عشق است»

+ نوشته شده در  ۱۳۸٦/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ  توسط امیر |  نظرات ()
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ

نوشته هاي پيشين
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
نويسندگان
امیر
پيوندها
نازم به ناز کسی که ننازد به ناز خويش
بگیر دست مرا احتیاج شوخی نیست
بين عشق منو تو فاصله اي نيست
بگذار نگاهت در قفس بماند
ببیین مهسا چقد تنهاست
همیشه سبز می خشکد
عشق يك معجزه است
دختری از جنس خزان
آنچه دلم می خواهد
یاداشت های امیرک
خلوتگاه يك عاشق
دختر کبريت فروش
وفادار دلشکسته
..::* بيهمتا *::..
تنهایی نمناک ما
قاب بی عکس
اورانوس زمینی
بابا لنگ دراز
بنفشه ي تر
تنهای شب
تنديس اميد
پرستوها
با خاتمي
یادها
سحر
 

 RSS

POWERED BY
persianweblog.ir

طراح قالب

ديجيتال کيوان

explorer blog